ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 12 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

کاردستی ارشیا جونم.

نفس مامان ! فکر کنم دیشب خواب کاردستی دیده بودی ! آخه از صبح که بیدار شدی مدام گفتی برام کاردستی درست میکنی؟ تا اینکه ظهر دست به کار شدیم و با کمک هم یه دونه جوجو کوچولو درست کردیم.بابایی که از سرکار اومد بدو بدو بردی بهش نشون دادی و یه عالمه ذوق کردی.چقدم با دقت واسه بابایی توضیح میدادی: ببین این چشمشه....این تخم مرغه تازه شکسته ، جوجو داره به دنیا میاد..... این پاپیونه....اینم اسم خودمه . مامان نوشته که یه وقت کسی فک نکنه اینو متین درست کرده!   ( طفلکی متین! متین خونشونه. چیکار داره به کاردستیه تو ؟؟؟ ) عروسک من! شاید این کاردستیه زیاد تمیز در نیومده باشه ،ولی همین که میدونم با دستای کوچولو موچولو و نازت کمک کردی...
16 ارديبهشت 1392

روز مادر...

دغدغه ی روز مره ام بودن توست   نفس کشیدنت...   ایستادنت....   خندیدنت....   * مادرم *    تو باشی و خدا ،   دنیا برایم بس است.   امروز روز مادره... یه تبریک خاص به مامان گلم که خیلی عاشقشم.... به مادر شوهر عزیزم.... به خودم که 3 ساله مامان شدم... و به هممممممممممه مامانای گل دنیا خیلی دوست داشتم پیش مامانم باشم ، دستشو ببوسمو از ته دلم بهش بگم دوستت دارم ، عاشقتم، روزت مبارک! ولی چه کنم که خیلی از هم دوریم.      ...
11 ارديبهشت 1392

سفرنامه حج .....قسمت اول

میخوام خاطرات سفرمون رو از دفتر خاطراتم منتقل کنم اینجا. البته یه قسمتاییشو ! مسلما توی دفتر خیلی دقیقتر و باجزئیات بیشتر نوشتم ولی اینجا یه گلچین ازشون مینویسم.میخوام از حال و احوال ارشیای نازم هم بنویسم تا بزرگ شد بخونه و یادش بمونه. عکسایی هم که میذارم سعی میکنم واسه ارشیا باشه .                           بسم الله الرحمن الرحیم سه شنبه 6 فروردین 1392 امروز سفرمون به بهترین نقطه دنیا شروع شد.ساعت 4و نیم صبح از خونه به سمت فرودگاه حرکت کردیم. و بعد از تشریفات فراوون فرودگاه ،قبل سفر ، سوار هواپیما شدیم.ارشیای نازم از اول پرواز تا آخر خوابید و وقتی رسیدیم بیدارش کر...
11 ارديبهشت 1392

بلاخره.....شهر بازی !

ارشیای عزیزم نمیدونم چرا این روزا دل مشغولی هامون اینقد زیاد شده؟ خیلی وقته بهت قول یه شهر بازیه ساده رو دادیم ولی اصلا نمیشه ببریمت و با یه پارک رفتن آرومت میکنیم ... تا اینکه دیروز به بابایی گفتم امشب حتما باید این نفس کوچولو رو ببریم شهر بازی.بابایی هم قبول کرد.خودت که تا فهمیدی گفتی بریم اونجایی که جیپ داره و زنبور داره! ما هم گفتیم چشششششم!  5/اردیبهشت/1392 این موشکیه که پسرم هر بار باهاش میره فضا قربون اون چشمای کنجکاوت بشم عزیزم.همش چشمت دنبال عقربه ساعته که کجا میره.       اینم همون جیپی که عاشقشی و تموم شهر بازی رو به همین اسم میشناسی ! این جزء وسیله بازی هایی ...
7 ارديبهشت 1392

بهار اومد تو خونمون!!!

امسال چون عید اینجا نبودیم هیچی از بهار و شروع سال جدید و عید متوجه نشدم. اصلا بعضی وقتا یادم میره چه موقعی از ساله ! قرار بود خیلی زود تو اولین فرصت بریم یه جا بیرون شهر و مراسم سیزده به درو برگذار کنیم!  ولی هنوز وقت نکردیم  تا اینکه بابایی  چند روز پیش از سرکار اومد با یه بغل گل ! مرسی بابایی  . با این کارش بهار خانوم چند روز اومد خونمون. همشو از سر کارش چیده بود.خودش میدونه من این مدل گلا رو خیلی بیشتر از گلای شاخه بریده گل فروشی ها دوست دارم  ولی چون نمیتونه از سر کارش گل بچینه  طفلکی همیشه از گل فروشی میخره . بازم جای شکرش باقیه ! آخه من عاشق گلم! اینم عکسای گلای نازم      ...
2 ارديبهشت 1392

عید 1392 ....... مدینه و مکه.

پسرک نازم برات مینویسم ازین سفر فراموش نشدنی تا همیشه یادت بمونه که یه روز با مامان و بابا رفتی به بهترین نقطه دنیا. سه شنبه ششم فروردین 92 پرواز داشتیم به جده.همه 2 ساعت و 50 دقیقه ای که تو هواپیما بودیم خوابیدی و وقتی رسیدیم بیدارت کردیم.از جده تا مدینه رو هم تقریبا همشو خواب بودی.عزیز دلم اونقد که فکر میکردم اذیتمون نکردی. البته چون سرماخورده بودی بی حوصله بودی. فقط وقت نماز جماعت که میشد زیاد دوست نداشتی باهامون بیای .حق داشتی چون نماز جماعتای اونجا خیلی طولانیه و حوصلت سر میرفت.واسه همین منو بابایی اکثر وقتا نمازا رو نوبتی میرفتیم.غذا هم که اصلا نمیخوردی و من باز غصه میخوردم! روزی که همه لباس احرام پوشیدیم که بریم مسجد شجر...
25 فروردين 1392

عزیز دلم ... نبینم مریض شدی

پسر گلم دیشب تا صبح مریض بودی و بی حال. هر 3 تامون تا صبح نخوابیدیم...امروز تا بیدار شدیم و صبحونه خوردیم با بابایی بردیمت دکتر. به گمونم ته مونده همون مریضی مکه بود که کامل از وجودت نرفته بود. آقای دکتر تا دیدت گفت خیلی ضعیف شدی و آب بدنت کم شده باید سرم وصل کنی. یه خورده ترسیدم چون تا حالا برات سرم وصل نکرده بودیم.بابایی رفت داروهاتو بگیره و منو تو هم رفتیم تو اتاق که آماده بشی.قربونت برم عزیزم بهت گفتم باید آمپول بزنی. با اینکه میدونستی چیه ولی خیلی راحت قبول کردی و یه تخت انتخاب کردی و دراز کشیدی روش! دکتر که اومد به بازوت کش بست گفت خدارو شکر چه رگای درشتی داره خیلی راحت میشه رگشو پیدا کرد.منم یه خورده خیالم راحت شد.ولی سوزنشو ...
22 فروردين 1392